آومدم یه خبر به همتون بدم برم!!
من به کمک نگار (ننه جونم)البته با راهنمای هاش تونستم وبلاگ قبلیم رو درست کنم میتونید از این به بعد به اون یکی وبلاگ سر بزنید.حرف دیگه ندارم .فقط یه توصیه ایمنی مواظب خودتون باشید
ننه جوووووووون دوست دارم![]()
آومدم یه خبر به همتون بدم برم!!
من به کمک نگار (ننه جونم)البته با راهنمای هاش تونستم وبلاگ قبلیم رو درست کنم میتونید از این به بعد به اون یکی وبلاگ سر بزنید.حرف دیگه ندارم .فقط یه توصیه ایمنی مواظب خودتون باشید
ننه جوووووووون دوست دارم![]()

روزي روزگاري درختي بود...
و
او پسرک کوچولوئي را دوست مي داشت
پسرک هرروز مي آمد و برگهايش را جمع مي کرد و
از آنها تاج مي ساخت و شاه جنگل مي شد .
از تنه اش بالا مي رفت ، از شاخه هايش مي آويخت و تاب مي خورد
و سيب مي خورد .
باهمديگر قايم باشک بازي مي کردند،
و پسرک هروقت خسته مي شد زير سايه اش مي خوابيد، او درخت را دوست مي داشت
خيلي زياد
درخت خوشحال بود ...
اما زمان مي گذشت و پسرک بزرگ مي شد و درخت اغلب تنها بود .
تا يک روز پسرک نزد درخت امد ........
درخت گفت )) :بيا ، پسر از تنه ام بالا بيا و با شاخه هايم تاب بخور، سيب بخور، در سايه ام بازي کن و خوشحال باش.((
پسرک گفت :(( من ديگر بزرگ شده ام، بالا رفتن وبازي کردن کار من نيست. مي خواهم چيزي بخرم و سرگرمي داشته باشم .
من به پول احتيج دارم، مي تواني کمي پول به من بدهي؟((
درخت گفت :((متأسفم من پولي ندارم، من تنها برگ و سيب دارم. سيب هايم را به شهرببر و بفروش. آنوقت پول خواهي داشت و خوشحال خواهي شد .((
پسرک از درخت بالا رفت و سيب هايش را چيد و برداشت و رفت .
و درخت خوشحال بود ...
امّا پسرک ديگر تا مّدتها باز نگشت ......
و درخت غمگين بود ...
تا يک روز پسرک برگشت، درخت از شادي تکاني خورد و
گفت:(( بيا پسر، از تنه ام بالا بيا و با شاخه هايم تاب بخور و خوشحال باش (( ...
پسرک گفت :(( آنقدر گرفتارم که فرصت رفتن از درخت را ندارم. زن و بچّه مي خواهم و به خانه احتياج دارم. مي تواني به من خانه اي بدهي؟((
درخت گفت:(( من خانه اي ندارم، خانه ي من جنگل است ولي تو مي تواني شاخه هايم را ببري و براي خود خانه اي بسازي و خوشحال باشي .((
آنوقت پسرک شاخه هايش را بريد و برد تا براي خود خانه اي بسازد .
و درخت خوشحال بود ....
امّا پسرک ديگر تا مدّتها باز نگشت و وقتي بر گشت درخت چنان خوشحال شد که زبانش بند آمد .
با اينهمه به زحمت و زمزمه کنان گفت: (( بيا پسر ، بيا و بازي کن.((
پسرک گفت: (( ديگر آنقدر پير و افسرده شده ام که نمي توانم بازي کنم. قايقي مي خواهم که مرا از اينجا به جايي بسيار دور ببرد. مي تواني به من قايقي بدهي؟((
درخت گفت: (( تنه ام را قطع کن و براي خود قايقي بساز، آنوقت مي تواني با قايقت از اينجا دور شوري و خوشحال باشي .((
و درخت خوشحال بود ....
امّا نه به راستي
پس از زماني دراز پسرک بار ديگر بازگشت.
درخت گفت: (( پسر متأسفم، متأسفم که چيزي ندارم به تو بدهم ...
ديگر سيبي برايم نمانده ((
پسرک گفت: (( دندانهاي من ديگر به درد سيب خوردن نمي خورد .((
درخت گفت: ((شاخه اي ندارم که با آن تاب بخوري... ))
پسرک گفت: (( آنقدر پير شدم که نمي توانم با شاخه هايت تاب بخورم .((
درخت گفت: (( ديگر تنه اي ندارم که ازآن بالا بروي (( ...
پسرک گفت: (( آنقدر خسته ام که نمي توانم بالا بروم .((
درخت آهي کشيد و گفت )):افسوس! اي کاش مي توانستم چيزي بتو بدهم .... امّا چيزي برايم نمانده است. من حالا يک کنده ي پيرم و بس . متأسفم!! ((
پسرک گفت: ((من ديگر به چيزي زيادي احتياج ندارم، بسيار خسته ام. فقط جايي براي نشستن و اسودن مي خواهم. همين.((
درخت گفت: (( بسيار خوب )) و تا جايي که مي توانست خود را بالا کشيد و گفت :(( يک کنده پير به درد نشستن و آسودن که مي خورد. بيا، پسر، بيا بشين، بشين و استراحت کن .((
پسر چنان کرد .
و درخت باز هم خوشحال بود....
توي زندگي اکثر ما يکي نقش درخت و يکي نقش اون پسرک رو بازي مي کنه. و خوشا بحال کسي که نقش درخت رو بازي مي کنه
سخنی با یک دوست:ننه جووونم(نگاررر) دیدی چی شود وبلاگم آنفولانزای خوکی گرفت مجبور شودم یه وبلاگ تازه درست کنم
این آپم واسه شما!!!![]()
|
دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود. استاد پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟ کسی پاسخ نداد. استاد دوباره پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟ دوباره کسی پاسخ نداد. استاد برای سومین بار پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟ برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد. استاد با قاطعیت گفت: با این وصف خدا وجود ندارد. دانشجو به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند. استاد پذیرفت. دانشجو از جایش برخواست و از همکلاسی هایش پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟ همه سکوت کردند. آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟ همچنان کسی چیزی نگفت. آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟ وقتی برای سومین بار کسی پاسخی نداد، دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد |
یادم می آید وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند. به نظر می رسید پول زیادی نداشتند.
شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند، لباس های کهنه ولی در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد. بچه ها همگی با ادب بودند. دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند. مادر بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد.
وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید:« چند عدد بلیط می خواهید؟» پدر جواب داد: « لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان.»
متصدی باجه، قیمت بلیط ها را گفت. پدر به باجه نزدیکتر شد و به آرامی پرسید:« ببخشید، گفتید چه قدر؟» متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد.
پدر و مادر بچه ها با ناراحتی زمزمه کردند. معلوم بود که مرد پول کافی نداشت. حتماً فکر می کرد که به بچه های کوچکش چه جوابی بدهد؟
ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. بعد خم شد، پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: « ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد!»
مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد، گفت:« متشکرم آقا.»
پدر خانواده مرد شریفی بود ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد.
بعد از این که بچه ها داخل سیرک شدند، من و پدرم از صف خارج شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم.
یکروز وقتى کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگى را در تابلوى اعلانات ديدند که روى آن نوشته شده بود:
«ديروز فردى که مانع پيشرفت شما در اين اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مىشود دعوت مىکنيم.»
در ابتدا، همه از دريافت خبر مرگ يکى از همکارانشان ناراحت مىشدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مىشدند که بدانند کسى که مانع پيشرفت آنها در اداره مىشده که بوده است.
اين کنجکاوى، تقريباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعيت زياد مىشد هيجان هم بالا مىرفت. همه پيش خود فکر مىکردند: «اين فرد چه کسى بود که مانع پيشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!»
کارمندان در صفى قرار گرفتند و يکى يکى نزديک تابوت مىرفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مىکردند ناگهان خشکشان مىزد و زبانشان بند مىآمد.
آينهاى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مىکرد، تصوير خود را مىديد. نوشتهاى نيز بدين مضمون در کنار آينه بود:
تنها يک نفر وجود دارد که مىتواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نيست جزء خود شما. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد زندگىتان را متحوّل کنيد. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد بر روى شادىها، تصورات و موفقيتهايتان اثر گذار باشيد. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد به خودتان کمک کنيد.
زندگى شما وقتى که رئيستان، دوستانتان، والدينتان، شريک زندگىتان يا محل کارتان تغيير مىکند، دستخوش تغيير نمىشود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغيير مىکند که شما تغيير کنيد، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذاريد و باور کنيد که شما تنها کسى هستيد که مسئول زندگى خودتان مىباشيد